آرزوهایی که حرام شدند...
یکشنبه 03 خرداد ماه 1394

 

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می کرد به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم. لستر هم با زرنگی آرزو کرد دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد.
بعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کرد. آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی. بعد با هر کدام از این دوازده آرزو سه آرزوی دیگر خواست که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا... به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد برای خواستن یه آرزوی دیگر تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به ۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو.
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن، جست و خیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر...
در حالی که دیگران می خندیدند و گریه می کردند، عشق می ورزیدند و محبت می کردند...
لستر وسط آرزوهایش نشست. آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا و نشست به شمردنشان تا پیر شد.
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند. آرزوهایش را شمردند. حتی یکی از آنها هم گم نشده بود. همشان نو بودند و برق میزدند. همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!


alt
گاه آنچه امروز داریم و از آن لذت نمی بریم آرزوهای دیروزمان هستند!

 


تعداد دفعات مشاهده 631